تبليغاتX
اندوه بی تو بودن
شعر و ترانه
  

« گل » یا « پوچ» ؟!!

فرقی نمی کند

وقتی قرار نیست ، تو آن گمشده ام باشی...

 

(  ریچارد براتیگان )

 باز بر می گردم سر این قصه، مثل کسی که نبوده! اما سرنوشتش از همان اول این بوده که

برگردد و شاید حکمتی در کار است.

نه مجسمه ای پیدا کردم ، نه دسته گلی ، نه دلبندی که بگویم : « حالا پرچم های نو را بر قلعه

 می افرازیم ، پرچم هایی که تو دوست داشته باشی! » که دوباره دستم را بگیری ، که دستم را

در دست بگیری...

 

( دکتر علی شریعتی )

تنها مایه ی ِ سعادتی ، که آدمی را می تواند در این دور باطل روزمرگی بر سر این سفره سیر

 وسیراب کند و خوشبخت! تنها و تنها « حماقت » است!

 و دریغا که حماقت نیزموهبتی است خدادای که « وصالش نه به کوشش دهند! » . چه ، آدمی

 می تواند خود را بکشد ، اما نمی تواند تصمیم بگیرد که فقط به اندازه ای که مصلحت است

بفهمد!!

اگر می خواهی برو ، اگر بخواهی ، بمان! آنچنان که می خواهی « باش!»

بر روی این زمین ، در رهگذر تند بادهای آوارگی ، تنها رشته ای که مرا به جایی بسته بود گسست.

اگر گفته بودی : بمان! می دانستم که باید بمانم

و اگر گفته بودی : برو! می دانستم که باید بروم

اما اکنون اگر بمانم نمی دانم که چرا مانده ام ، اگر بروم نمی دانم که چرا رفته ام.

چگونه نیندیشیده ای که یک انسان ،

یا باید بماند یا برود؟

 

رباعی :

 

تنهایی لحظه های پر آشوبم

هی مشت بر این دقیقه ها می کوبم

انگار همیشه رسم دنیا این است:

تو حال مرا بپرسی و... من خوبم!

 

 

( عقاید یک دلقک / هاینریش بل)

_کینکل : شنیر بس است دیگر، دست از این حرفهای بیهوده بردارید. شما اصلا حرف حسابتان چیست؟


: « کاتولیک ها مرا عصبانی میکنند، چون آنها انسان های غیر منصف هستند. »


_ با خنده از من پرسید :  و  پروتستانها؟


:« آنها هم با وجدان مغشوش و تبعیت کورکورانه مرا مریض میکنند.»


_در حالی که هنوز می خندید پرسید : و کافرها چطور؟

« آن ها هم حوصله ام را سر می برند، چون فقط درباره ی ِ خدا صحبت می کنند!!»

 _اصلا" بگویید ببینم خود شما چه کسی هستید؟

: « من فقط یک دلقک ساده هستم، و در حال حاضر توانایی هایم بیشتر از اعتبار و شهرتم به

عنوان یک دلقک است.

در ضمن ، یک موجود کاتولیک وجود دارد که من به شدت به او نیاز دارم : (ماری ) اما شماها

او را از من گرفته اید»

.

« ماری! در شهر ، مردم زیر گوش یکدیگر آهسته پچ پچ می کنند که تو در این یکشنبه ی ِ

آفتابی و قشنگ به سینما رفته بودی. ودوباره به سینما رفته ای ... و دوباره...

یک واژه ی ِ بسیار زیبا وجود دارد( هیچ !  ) به هیچ فکر کن. نه به صدر اعظم  و نه به

کاتولیک ها، بلکه تنها به دلقکی فکر کن که در وان حمام اشک می ریزد و قطرات قهوه بر

روی دم پائی هایش می چکد...»

 

و در آخر 4 پاره ای که منتظر نقد شماست ...

 

 

مثل این ابرها دلم تنگ است

توی بغضی ترین شب پاییز

مثل حسی که گم شده در تو

توی تنهایی کسی لبریز

 

واژه هایی همیشه سرگردان

توی تردید عشق ... و نفرت

حرف هایی که مانده بر لب من

در فراموشی غم و حسرت

 

از دروغی که واقعیت داشت

توی این سال های بی خبری

مثل یک درد کهنه می میرم

مثل یک بسته قرص بی اثری!

 

گم شدم از همیشه های کسی

تا رسیدم به لحظه های جنون

حل شدم در میان آغوشت

وسط لحظه های بی قانون!

 

با جنونی که مانده در تن من

از سکوتی که نیستم خواندن

پشت هر بغض هی ترک خوردن

گریه ها را به خنده چسباندن

 

شکل غمگین و مبهمی دارد

دلخوشی های گیج  بازیچه

عکس سهراب روبه روی من

در سرم جیغ می کشد نیچه

 

مثل غمگینی کسی در من

که در آورده در خودش شکلک

زندگی خنده داری من بود

تلخ مثل « عقاید دلقک»

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 12:24  توسط هستی حکیمیان | 
 

چون غمت را نتوان یافت مگر در دل شاد

ما به امید غمت خاطر شادی طلبیم

« حافظ »

 

 

سلام ...

امید وارم تاخیر طولانی ام  را ببخشید

که دلایل زیادی داشت که برخی از آن را پشت سر گذاشتم و ما بقی را زیر پا !!!

 از دوستان عزیزی که در این مدت حضور داشتند، محبت کردند و... تشکر و عذرخواهی می کنم

سعی می کنم که این کمــــــــــ/بودها !! را جبران کنم.

به هر حال خوشحالم که باز فرصتی شد تا دوباره در این دنیای مجازی و در کنار شما باشم

 

و این هم یک شعر...

که منتظر نقد و نظر شماست :

 

 

 

مثل عذاب ممتد یک ابر بی باران

درمن کلافه می شود این درد پر عصیان

هی واژه واژه در خودم هر بار می میرم

هی واژه واژه مردنم را جشن می گیرم

دارم به جرم بودن « تو» می شوم محکوم

با ادعای مضحک یک عشق نامفهوم

گم کرده ام دست تو را آن دست سردی که...

و حرف هایی مطمئن از قلب مردی که...

با خاطراتت گریه گریه تا سفر رفتم

از حوصله ی ِ تنگ یک دنیا به سر رفتم

در کوره راهی که غم «من » را رقم  می زد

از نقشه های شوم عالم بی خبر رفتم

با انفجار یک شب خوابیده در تقویم

از روزهای بی حواسم در به در رفتم

با یک خدای بی خبر از  قلب غمگینم

تا انتهای یک غزل ... نه! بیشتر رفتم!

■■

حالا شبیه کودکی ترسیده ازکابوس !

با درد هایی مشترک از یک غم مانوس  

از بیت های ناگزیرم هی صدایم  کن

از غربت این لحظه های بد جدایم کن 

  به اعتبار خیس چشمانی که بی صبر است

حل کن مرا ! تقدیر من تندیسی از جبراست

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 9:49  توسط هستی حکیمیان | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ

سایت های ادبی - فرهنگی

عباس معروفی
آوای آزاد
آفتاب
آدم برفی ها
اثر
جغد
جن و پری
وازنا
عروض
دیگران
فروغ فرخزاد " بانوی شعرم "
آرشیو پیوندهای روزانه
'گذشته ها
فروردین 1388
مهر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
دوستان
سید مهدی موسوی
نسيم قاضي
ناصر صارمی
المیرا آقا زاده
مونا زنده دل
سیده زهرا بصارتی
ماندانا ابری
زهرا معتمدی
سیده زبیده حسینی
سید مسعود حسینی
علیرضا حسینی
ساناز بهشتی
آزاده بشارتی
حسین متولیان
الهام تفرشی
جواد رحیمی
افشین مقدم
مهدی موسوی میر کلائی
بهاره مکرم
الهام درزی
مریم اسدی
حسین غیاثی
رضا راد
علی کمارجی نژاد
پیمان بهتاش
مسعود عطایی
مجید جمالی
آتوسا حصارکی
علی خانی
محمدرضا شیرزاد
علی ایران نژاد
رویا وکیلی
عباس شریعتی
نغمه شاکری
مسعود عباسی
احسان فاتحی
افشین حیدری
هوشنگ دیناروند
کیوان براهنگ
حمید سهرابی
شیوا فرازمند
شهرزاد ( مترجم)
شینا ( تنها ماه می داند و رود )
سهیلا ( خواب های صورتی)
مجتبی یاوری
شهرزاد ( بانوی کویر )
روح الله احمدی
مینا ارشدی
یوسف رستمی
محمد حسین ابراهیمی
غزلکده
سفیر
سمانه
تازه های ادبی
محمد نویری
سایت رسمی حسین پناهی
سایت رسمی حسین پناهی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان